تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا
مجموعه فوق‌العاده زیبا از ۱۰۰۰ جایی که قبل از مرگ باید دید!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 14 فروردین ماه سال 1388
فصل توت


فصل توت کہ آرزو داشتم با هم باشیم نبودی، با من ، شاید بودی اما حس نکردم .

همیشہ نبودنت رو با اندیشہ ی بودنت پر کردم ، اما نشد جاهایی کہ می خواستم باز در   آغوشت باشم و درد دل کنم و تو  غر بزنی نبودی !   آری غر بنی کہ   چرا باز هم از بدی سرنوشت   و روزگار  می گویی.

هنگامی کہ توی کوچہ قدم می زدم ، درختی را دیدم کہ مرا یاد تو انداخت

کاش توی پیادہ رو با تو قدم می زدم ، با تویی کہ همه ی بودنت ، جسمت و روحت ، فکرت با من باشہ نہ برای من.

جسم نہ ، جسمت رو نمی خواستم ، اما برای بودنت کنار من نیاز بود 

تو هم بہ سرنوشت پیوستی – همونی کہ من ازش بد می گفتم و تو می گفتی ارشیا بی خیال


یکشنبه 22 دی ماه سال 1387
بد خواب

          مادر آسمان مردہ است ، او در سوگ او میگرید

اینجا، آسمان پر پر میشود

نشود کہ دیگر صدای باران را نشنوم

بہ پایان رسید

..،

نہ میشنوم 

همان صدای آشنای زمزمہ ی برگ   و دانہ ی باران را

آری باز باران ...

قدم میزنم بہ تندی نفسم کہ بہ سختی بالا می آید این هم از اثرات پیریست  چہ می شود کرد؟!

بہ او گفتم ، پاسخش را با کوبیدن دستش بہ دست دیگری کہ روی  عصا بود گفت... آآآہہہ ف ف ف

بہ تندی بہ سوی روزمرگی رفتم با اندیشہ بہ اینکہ باز هم دیر برسم.شبش از بدی چند بار جابجام کرد

روزش جای خود دارد.

انگار  قسمت من نیز چنین بود . آری بہ راستی چنین بود و من در نوشتن یا خواندن   آن هیچ نقشی نداشتم . چون  عروسکی بودم کہ بہ دست خیمہ شب بازی تاب میخردم   و می رقّصیدم. او  مرا بہ هر سویی کہ میخواست میکشید و من  حتا نمی توانستم   اعتراضی کنم.

آری باز هم صدای سگ

شب، هنگامی کہ می خواهی سکوت را فریاد  بزنی باز هم صدای سگ همنشین توست!!!!گمان کن با یک سگ....

با نگاهی گفت :

چیہ؟! از کجا می دونی سخنان تو را نمی فهمند؟! شاید او با تو سخن می گوید   و تو نمی فهمی


شنبه 30 آذر ماه سال 1387
گریہ سگ

باز هام گریه مئ کند مانند هر روز   و هر شب . نمئ دانم کیست اما امروز شاید هم امشب باز گریہ مئ کند مانند  همیشہ    

گمان مئ کنم در  آغوش مادرش است  و گریہ می کند

نخستین بار کہ او را شنیدم   آہستہ   و   آسان  گذشتم ، گفتم شاید مانند بقیہ باشد، اما این بار کہ داشتم از  پلہ  ها بالا میرفتم   و کلید را از جیبم در می   آوردم باز هم سدایش را شنیدم. باز هم همان صدای گریہ از  نقطہ ای  کہ هر چہ گشتم  نتوانستم بیابمش.

همین کہ در  رو  باز کردم بوی  گرمایی کہ  با بوی نم سقف  خانہ در هم   آمیختہ شدہ بود بہ  صورتم  خورد    و   همیشہ کیف را کنار دیوار انداختم   و با کفش  رفتم تو.

در را  پشت سرم بستم ، ہمہ  چیز وسط  اتاق بود.

رفتم بہ سوی  پنجرہ کہ بازش کنم بلکہ   هوای مردہ  ی تاریک  خانہ شاید یکم  عوض شود . هوا مانند مرداب شدہ بود کہ  آب تازہ را نیز   آلودہ  می کرد.

بستم

....

خستہ بودم ، خوابیدم

..صدای سگ از   راه دوری کہ   آن سوی پنجرہ بود   و نامعلوم

چندی او را شنیدم ، سگ دیگری بود کہ مانند اولی در فاصلہ   ی  میان واغ  واغ او می گفت.

شاید بحثی  می کردند کہ من از   آن   آگاہ نبودم  چون نمی فهمیدم

ازش گذشتم  و  با اینکہ ملکہ  ی   ذهنم بود خوابم برد.

....... با صدای درون خواب پریدم   و  صدای آشنای سگ را شنیدم

              کلاس شیمی